
اينقدر از شلوغي و گرما و ترافيک و دود و آدمها خستم
که تو اين روزا حتي حس نقاشي کردن هم ندارم…
کاش ميتونستم از همين الان تا آخر تابستون برم به يه روستاي کوچيک!
که تا چشم کار ميکنه درخت باشه و سبزي و گوسفند و مرغابي!
با يه عالمه هواي خوب برای نفس کشيدن!!!
Sunday 29 October 2006 at 5:14 pm
معطلش نکن بپپپپپپپر دختر!
بزن بریم به سرعت برق و باد!
Saturday 11 November 2006 at 10:06 am
سلام . خوبی ؟
Sunday 11 March 2007 at 12:14 pm
سلام بعضی حرفات حرفای دل منه من نقاشم هر چند گرافيک ميخونم ولی نقاشی همه عشق منه
Sunday 11 March 2007 at 12:15 pm
يه وبلاگ ديدنی ! خيلی هنرمندی سعيده جان ..
Sunday 11 March 2007 at 12:15 pm
سلام سعید
ببخشید کامنت قبلی ممن گذاشتم
ولی اشتباهی آدرس واسم دوستم نوشته شده
حواسم اصلا نبود
این روزها اصلا هوش وحواس ندارم
Sunday 11 March 2007 at 3:25 pm
ممنون که می خواهی لینک مرا بگذاری
و همچنین متشکرم که به من سر زدی
بازم بیا پیشم
در ضمن به وب جدیدت سر زدم جالب بود
مثل اینکه با کسی مشترک می نویس
بهر حال منتظرم بازطم بیایی پیشم
Sunday 11 March 2007 at 3:25 pm
سلام سعیده
کجایی چرا یه سر نمی زنی
من آپم یه سر بزن / راستینگفتی چه جوری امتحان کردی ؟؟؟؟
بای
جواني ، داستاني بود
پريشان داستان بي سرانجامي
غم آگين قصه تلخي كه از يادش هراسانم
به غفلت رفت از دستم، وزين غفلت پشيمانم
جواني چون كبوتر بود و من بودم يك طفل كبوتر باز
Sunday 11 March 2007 at 3:26 pm
سلام:
من شرمنده ام.
در حقيقت اصلا فرصتی برای کانکت پيش نيومد.
اما سرم کم کم خلوت ميشه و مثل قبل در خدمتتونم.
از کامنتت هم ممنون.
.
يا حـق.
Sunday 11 March 2007 at 3:26 pm
تو محشری…اميدوارم هميشه زنده باشی…تو برای يه قرن آپ کردن کمی…بايد ۱۰۰ قرن آپ کنی…برای همه….يا هو
Sunday 11 March 2007 at 3:26 pm
سلام سعیده ممنون که سر زدی
چه جوری امتحان کردی وچه نتیجهای گرفتی ما که هر چه سعی می کنیم غیر از تظار به لبخند نمی توانیم از ته دل شاد باشیم / راهش راذبه من هم اگه امکان داره نشان بده
منتظرم باز بیایی پیشم
Sunday 11 March 2007 at 3:27 pm
سلام سعيده
چرا از شلوغی بعضی ها ناراحتن مگه شلوغی نمی تونه زيبا باشه ُ مگه نميشه تو شلوغی ادما نمی تونن همديگرو دوست داشته باشن
Sunday 11 March 2007 at 3:27 pm
سلام سعيده عزيز…. منتظر حضور گرمت هستم
Sunday 11 March 2007 at 3:28 pm
سلام
رهرو عشق بودن یعنی حضور … ای کاش همه در خود حضور می داشتیم … آغاز برمبنای هدفمان زیباست … آنقدر زیبا که بر دل مینشیند … اما پس از آن حضور تنها نوای ساز عشق است … گاه گاهی آدمها تنها در ناخود آگاهشان میدانند که مسافرند … خداوند را برای همین ناخود آگاه شاکریم … اما حضورچیز دیگری است …باید یادمان بماند … شاید بهترین راه خواندن نماز عشق است !
نه نه واژه دیگری نیست … به دنبالش نباش … همین حضور است !
باید در خودمان حاضر باشیم … آنگاه حسابگری توانا خواهیم شد !
همسفران باید در ” ما ” حاضرشوند! … { دیگر من و تو درکار نیست}
ارزش هم صحبتي با دوست آنقدر زياد است كه بالا ترين تجلي از نيروي نيرومند عشق است .
اين روزها هوا آلوده است زلالي ازگوشه چشم تا غبار دل تازگي مي بخشد !
بادوست با لبخند و اميد بردل بباريم!
Sunday 11 March 2007 at 3:28 pm
خداوندا با کويه باري از گناه به زيارتت آمدم…
در پاک ترين نقطه زمين.. در مسجد الحرام به نيابتت دورکعت نماز خواندم…
شيرين ترين لحظه زندگي ام لحظه اي بود که دوباره چشمانم کعبه را ديد….
دوست داشتم آن لحظه زمان براي هميشه متوقف ميشد…
کاش ميشد…
….
(اسپيکراتو روشن کن قبل اينکه وارد بلاگم بشي…)
************************
Sunday 11 March 2007 at 3:29 pm
ای متمدنها ! ای پرخاشگرها! ای بی اعتمادها! (نقل از یادداشت قبل) یک سری هم به ما بزنبد و بدانید که: پشت دریاها شهری است!
Sunday 11 March 2007 at 3:29 pm
حدوداً از هر هفت نفر ايراني، يك نفر در كلانشهر تهران زندگي مي كند! زندگي شهري تهراني ها، زندگي همه مردم ايران و نه فقط زندگي خود تهراني ها را تحت تأثير قرار مي دهد. توسعه تهران، تأثير بسيار زيادي، نه تنها بر عادات و شيوه هاي رفتار، بلكه الگوهاي انديشه و احساس مردم هم داشته است. بعضاً براي تهران يك «فضيلت متمدنانه» قائلند كه ناشي از نگرش به اين شهر به عنوان «منبع پويايي» و «خلاقيت فرهنگي» است. از طرف ديگر، آن روي سكه، براي خيلي ها، تهران تبديل به جهنمي سياه از دود و ازدحام گروه هايي از جماعت پرخاشگر و بي اعتماد است.
Sunday 11 March 2007 at 3:29 pm
دوست جون به خدا تازه شستمش!!!
Sunday 11 March 2007 at 3:30 pm
وای اين گوسفنده شپش داره….
Sunday 11 March 2007 at 3:30 pm
ااااا سلام ..تو سعيده پرشين نيستی؟ چطوری همسايه؟
Sunday 11 March 2007 at 3:31 pm
سلام سعیده خانوم
خسته نباشی / چرا یه سر نمی زنی / من آپم ومنتظرم بیایی پیشم راستی لینک من کجاست ندیدمش ؟؟؟؟!!!!
زخاک من اگر گندم بر آید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانوا دیوانه گردند
تنورش بیت مستانه سراید
میا بی دف به گور من زیارت
که در بزم خدا غمگین نشاید
منم مستی و اصل من می عشق
همان عشقم اگر مرگم بسايد
Sunday 11 March 2007 at 3:32 pm
سعيده فقط خواستی بری بگو شرکت رو هم جابجا کنن..همه با هم بريم روستا کار کنيم!!
Sunday 11 March 2007 at 3:32 pm
مادر بزرگ من هميشه می گفت از خدا چيزهای گنده گنده بخواين
من بهت پيشنهاد می کنم دعا کن بری يک شهر توريستی ساحلی ساکت و آروم ، خوش آب و هوا، صدای ملایم امواج دریا …بهتره ها
تا یه روستای کوچیک! بدون امکانات مخصوصا الان به شدت گرمت میشه
Sunday 11 March 2007 at 3:33 pm
هااا … سلام کلالتی … حال و بار خوب بی ؟ خوش بی ای ؟ گوسفنده آب ديی؟ ورو مزرعه راه آب باز کن تا من بيام گوجه ها رو بايد امروز وچينيم ببريم شهر …
Sunday 11 March 2007 at 3:33 pm
اااااااااااااا پس اينهمه طرفدار رو چکار ميکنی خانمی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ روستائی که ميری حتماْ اينترنت داشته باشه ها
اما خوب گفتی . منم دلم ميخواد
Sunday 11 March 2007 at 3:34 pm
بيا بريم دشت کدوم دشت…
من برگشتماااااااااااااااا
Sunday 11 March 2007 at 3:34 pm
سلام! اين حس مشترک همه ماست. کمی تامل کن. تو می توانی بر شتاب ديوانه وار اين زندگی غلبه کنی. حتما می توانی.
راستی………..چه عجب!
Sunday 11 March 2007 at 3:35 pm
سلام سعيده عزيز. ممنون از حضور گرمت. خوشحالم که وبلاگت به روز شد. گرمی هوا ممکنه باعث بشه ما کندتر بشيم اما هيچ وقت نمی تونه ما را نوشتن باز داره. می دونی سعيده! سحزانگيز بودن قلم و توتم بودنش باعث همه اينهاست. موفق باشی… از اثرگذاری وبلاگت خوشحالم
Sunday 11 March 2007 at 3:35 pm
سلام سعیده خانوم
ممنون که خبرم کردی
این که مشکلی نیست یه مدت به مسافرت برو / این روزا آب وهوای شیراز یا شمال که خیلی عالیه / توی روحیه ات تاثیر خوبی داره واز این یک نواختی بیرون می آیی /راستی ادرس ایدی شما چیست در کامنت بعدی برایم بنویس
گفتند : همیشه مست مستم باشم
در خلوت خویش بت پرستم باشم
گفتند :که شاعرم نه ناظم ،گفتم
کاری که نداده شعر دستم باشم
گفتند:در این گوشه نشستن رازیست
بیهوده در اینجا ننشستم باشم
گفتند:به جای قصه های پرواز
دل بر نفس پرنده بستم باشم
گفتند کمر شکن شدی از احساس
وقتی که دلی را نشکستم با شم
گفتند:سبکسرم ،بدم،مجنونم
اینها به کسی چه؟ناز شستم،باشم
گفتند :نخند،مالک دنیا باش
خود خواستم این هیچ ،که هستم باشم
Sunday 11 March 2007 at 3:35 pm
خدایا من چرا سردم؟
در سکوت غمگینم
در شلوغی پر از دردم
Sunday 11 March 2007 at 3:36 pm
خدایا من چرا سردم؟
در سکوت غمگینم
در شلوغی پر از دردم
Sunday 11 March 2007 at 3:37 pm
اين پاچه های شلوارت منو کشته
Sunday 11 March 2007 at 3:37 pm
منم با خودت ببر! چه نقاشی با مزه ای.
Sunday 11 March 2007 at 3:37 pm
vaghghghghghghghghan manam bebar
Sunday 11 March 2007 at 3:38 pm
کاراکتر قشنگی داری، با ذهنی سرشار از انرژی.برات نون گرم و آب سرد و دلی هميشه خوش و سخت آرزومندم.با چندتا درخت و يه روستای آفتابی…ئ کلاه و چوپانی برای گله … و گرگی برای نگهداری از گله ت …
Sunday 11 March 2007 at 3:38 pm
منم از دست همه آدما خسته شدم دلم می خواد برم جايی که توش هيچ کسی نباشه
Sunday 11 March 2007 at 3:38 pm
سعیده اگه می خواستی بری یه ندا هم به من بده
Sunday 11 March 2007 at 3:38 pm
آخی…منم خيلی دلم روستا ميخواد…بيا با هم بريم..
Wednesday 22 August 2007 at 11:48 am
شما همگی نظر دادید ولی من نظر نمیدم
می دونی چرا چون ………….. اره
Wednesday 9 April 2008 at 5:43 pm
سلام
من یه دوست جدیدم و دوست دارم می تونی منو توی طراحی پوسترم کمک کنی ؟
اگه وقتشو داری می تونی با شمارم تماس بگیری .
اگه تو دنیا یه نفرم باشه که بخواد منو نجات بده اونم تویی
دوست دارم بیشتر باهات آشنا بشم.
ممنون