
هميشه همه مجبورن به فکر تو باشن
به حرفات گوش کنن . بهت اهميت بدن
شايد فکر ميکنی دارن به وظيفشون عمل ميکنن؟!!
اما…بعضی وقتا يه کمی به بقيه فکر کن…
به اطرافيانت نگاه کن…کمکشون کن…
يه کمی مهربون باش!
مطمئن باش نه از غرورت کم ميشه نه از مقامت.
این مطلب
در تاریخ Monday 9 October 2006 و در ساعت 5:10 pm تحت دسته بندی sheepooپست شده است. شما می توانید هر پاسخی به این مطلب را از طریق RSS 2.0 دنبال کنید.
شما می توانید نظر دهید، یا از سایت خود دنبالک ارسال کنید.
در حال ارسال نظر شما ...
Sunday 22 October 2006 at 5:37 pm
کاش بعضی وقتها کسی کرگدن را می ديد
Sunday 22 October 2006 at 5:37 pm
سلام خوبین خواهر گلم
تو باور ميكني اندوه ماه و
تو ميفهمي سكوت بيشه هارو
هجوم تند رگنار تگرگي
كه مي شناسي غرورشيشه ها رو
Sunday 22 October 2006 at 5:38 pm
خيلی مهمه که تو اينو فهميدی خيلی ها تمام عمرشون اينو نمی فهمن حتی وقت توو دهنی محکم هم ميخورن بهد ببین تو چقدر باهوشی
Sunday 22 October 2006 at 5:38 pm
بهترين و بزرگترین سايت ايرانی که جديدترين موزيک ها . بزرگترین گالری عکس . آموزش های گوناکون . نرم افزار ها . بازی. ديكشنري آنلاين . فال و خود شناسی . اخبار روز و روزنامه ها . فيلم ايرانی و خارجی . مذهبی و لينک های روزانه دارد سايت عزيز جون دات کام است . http://www.Azizjon.com
Sunday 22 October 2006 at 5:38 pm
سلام
چشم لينکتون به اسم سعيده گذاشتم
شاد باشيد
Sunday 22 October 2006 at 5:39 pm
دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای میخواند
رویاهایش را آسمان پرستاره نادیده میگرد
و هر دانه برفی به اشک نریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشقهای نهان و شگفتی های برزبان نیاماده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت من و تو
Sunday 22 October 2006 at 5:39 pm
سلام مهربونم
مرسی که سر زدی
مطالبه قشنگتو خوندم مختصر و مفيد !
بيشتر بنويس
يه قصه جديد گذاشتم سر بزن
Sunday 22 October 2006 at 5:39 pm
سلام… ممنون از حضور گرمت… مثل هميشه عالی بود…. منتظرت هستم … خنده يادت نره
Sunday 22 October 2006 at 5:40 pm
اينجا بوی بهار ميده…چون کارکتر تو بيشتر داره ميخنده
Sunday 22 October 2006 at 5:40 pm
هرگاه تكه ايي از قلبت شكست … به من بگو … زيرا تمام تكه ها ي قلبم براي تو ست .
هرگاه خواستي شاپرك شوي و پرواز كني… .به من بگو تا آسمانت شوم .
هرگاه قصد جوانه زدن داشتي به من خبر بده… تا باران شوم… و بر تنت فرو ريزم .
هرگاه خستگي هايت بر شانه هاي نحيفت سنگيني كرد… با من سخن بگو…
آنگاه خواهي ديد كه چگونه معجزه ميكنم….
و چگونه تو را نه از خستگي هايت بلكه از خودت رها ميكنم.
Sunday 22 October 2006 at 5:42 pm
سلام
پس من اين شعر را واقعا به شما تقديم می کنم
مهربانم…
هرگاه احساس كردي غم نفست را گرفته ….من اينجا هستم
هرگاه حس كردي در دنيا تنهايي و غريب… به من فكر كن… زيرا من هميشه اينجا هستم
هرگاه هجوم خاطرات سياهت روحت را به خاك افكند…مرا صدا بزن…زيرا بي ترديد اينجا هستم
هرگاه دلت گرفت از اين دنيا و سايه هايش… به نزد من بيا…
زيرا من تو را به دنياي ديگري خواهم برد… جائي كه جز پاكي و نور نخواهي يافت
زيباي من…
هرگاه الماس هاي اشك بر حرير گونه ات روان شد…آرام باش…
زيرا من آنها را با چيزي گرانبها جابجا ميكنم… با مرواريدهايي از چشمان خودم.
هرگاه از نامهرباني روزگار به ستوه آمدي… مرا بخوان…
زيرا من تمام مهربانيم را براي تو كنار گذاشته ام
Sunday 22 October 2006 at 5:43 pm
سلام : این نقاشی هات وبلاگتو خیلی بامزه کرده … می دونی از دیدت خوشم می آد … یه بعدی نیست ! زاویه ی دیدتو رو کاملاً بی تعارفات خنک و لوس وبلاگی دوست دارم … موفق باشی
Sunday 22 October 2006 at 5:43 pm
سعيده جونم عالی بود عشقم !
Sunday 22 October 2006 at 5:44 pm
زبون؛ يه تيکه گوشته که به هر طرف بخوای می تونی بچرخونيش مهم اينه که راهش رو بلد باشی
Sunday 22 October 2006 at 5:44 pm
وبلاگ جالب و البته زیبایی داری…
موفق باشی…
Sunday 22 October 2006 at 5:44 pm
سلام!
ممنون که اومدی پيشم٬ و ادم کردی!!!
Sunday 22 October 2006 at 5:45 pm
سلام،
شما که از رفقای ما هستین!
.
يا حق،
افشين دکسير.
Sunday 22 October 2006 at 5:45 pm
توی قندیل زمستون ؛
چشمای یخ زده آب
خودشو
داده به مهتاب…
سلام گلم
من به روز شدم منتظرم…
Sunday 22 October 2006 at 5:45 pm
به شرطي كه همه رعايت كنن
Sunday 29 October 2006 at 5:10 pm
… حتی اگه کچلت کردن یه کلا گیس باحال بذار بازم باهات صفا کنن!! البته خوب بچسبونش یه وخ نیفته تخم مرغشون بشکنه!!
Saturday 4 November 2006 at 5:22 pm
بد نبود ولی هنری نبود اصلا و ابدا ولی فکرت خوبه
Monday 20 November 2006 at 1:21 pm
اول بهم لينك بده
تا هميشه برات كامنت بزارم گلـــــــــــــــم
Monday 20 November 2006 at 1:21 pm
سلام سعيده عزيز
از لطف شما سپاسگزارم
منهم به شما لينک دادم اميدوارم موفق باشی
Monday 20 November 2006 at 1:22 pm
بايد همين الان اين نوشته تو رو با اجازه پرينت كنم و عصر كه رفتم خوونه اونو به يادداشتهاي روي يخچال اضافه كنم تا هميشه وقتي خودم و همخونه براي آبخوردن سريخچال ميريم چشممون به اين نوشته بيافته. شايد فرجي بشه شاد باشي گلم
Monday 20 November 2006 at 1:22 pm
سلام سعیده عزیز
ممنونم که به من سرزدی ! حضور افرادی چون شما برای من مایه مباهات است.مطلبت واقعا جالب بود میدونی چرا ؟ چون در عین سادگی به دلیل اصلی مشکلات مردم اشاره کردی . یعنی خود خواهی و تمامیت خواهی وخود بزرگ بینی ! بیشتر مردم فکر می کنند دیگران برای این بوجود آمده اند که به آنها خدمت کنند! درست مثل کنه که فکر می کنه گوسفند برای این بوجود آمده که کنه خونش را بخوره!! در حالیکه اگه کنه از بین بره گوسفند راحتتر هم زندگی می کنه!!
Monday 20 November 2006 at 1:22 pm
سلام
ممنون که به من سر زدی
متوجه منظورت نشدم
چه اميدوار کننده است
موفق و شاد باشيد
Monday 20 November 2006 at 1:23 pm
سلام!!!
من ميتونم شما رو به لينکام اضافه کنم؟
خیلی خیلی کارای جالبی داری….
Monday 20 November 2006 at 1:23 pm
خوشبختم هم ماهی…
باعث بسی افتخاره
ميگما خدايی يه پيشنهاد توپ..
بيا همه متناتو عکساتو کتاب کن…
قول ميدم خودم همه رو برات بفروشم
خيلی باحالی سعيده خانوم گوگولی
Monday 20 November 2006 at 1:23 pm
شايد متنها و کارهاتو پاور پوئينت کردم بردم دادم به نيلوفر ابی…اجازه دارم؟…زبون تو اينقدر شيرينه برای گفتن که آدم دلش ميخواد به همه از زبون تو حرف بزنه…راستی لازم نيست بگی به روزی …چون من هر بار که کانکت بشم غير ممکنه به تو سری نزنم…يا هو
Monday 20 November 2006 at 1:24 pm
مي روم تا ره خانه بيابم ، من دلتنگ روز ازلم، عشق چراغ راه من است. خداوندا دوستت دارم ، من هنوز روح كوچك بيدار تو ام ، هنوز بر اين لوح سپيد ترانه بهار ديدار ميخوانم ، مي خوانم و مي آيم .
عجب اين سفر غريب است . تو باز هم مرا صدا بزن . بگو تا بيايم . بي همتايم قسم به راز گران عشقت ، آرزويم بي نيازي است . آرزويم نخواستن است . اين كمال من است .
قسم به درياي بيكران مهرت كه من ديگر از بازي روزگار هرگز ننالم . پاي كوبان و مست ره اين دريا مي پويم چون قطره اشكي از اين چشمه دل تا به آن درياي مهر مي آيم و مي آيم و تو بر من بتاب اي آفتاب شوق كه هنوز نيم خيز پروازم.
اگر آن باد پاييزي ييايد با ناله غريبش من سرود آشناي بهار مي خوانم . غروب اگر مي آيد در آغوشش خواهم رفت كه طلوع فردا ابدي است . آن سوي مرز جاودانگي اين چشمه هاي احساس جايي براي جاري شدن دارند ، آنجا منظره توست تو آنجا با قلم روح بر بوم ازلي دل نقش هاي آرزو را كشيده اي چگونه به اين ديدار نشتابم ؟ تو بگو تا من بيايم.
انگار من هم مسافرم، انگار نوبت من شده . هميشه شوق رفتن داشته ام اما حالا مي ترسم آخر من چه با خود مي برم ؟
Wednesday 14 February 2007 at 11:48 am
سلام دوستم ………………
دوستی مثل ایستادن رو سیمان خیس می مونه هرگاه بیشتر بمونی رفتنت سخت تر می شه اگر هم رفتی جای پاهات واسه همیشه می مونه
روز ولنتان مبارک
Thursday 8 March 2007 at 8:39 pm
قربون گوسفندت برم من!! چقد دوسش دارم. مرصي
Sunday 22 April 2007 at 3:34 pm
سلام
يكي از دوستان خوبم آدرس وب شما رو برام فرستاد. خوشم اومد. اگه مخالفتي نداري لينك وب شما رو بذارم تو مال خودم
ها؟
Wednesday 25 April 2007 at 12:41 pm
خب نده!
Tuesday 26 February 2008 at 4:15 pm
internet porn sites addiction girl